واقعا دارم میمیرم برای نوشتن. برای غر زدن. دوباره توی مرحله خسته از کمک خواستن. برای اینکه چند فاکین روزه هنوز نتونستم عکس کارامو بگیرم. فک کن داداشت عکاس باشه و کارای تو همینجوری مونده باشه. دو روزه به زور دست خودم رو میگیرم و میکشم لای زندگی و میگم برقص. شاید اینو ندونید چون رقصیدن من اصلا خوب نیست. چیزها توی ذهنم میچرخن و من نمیتونم هیچکدومو بگیرم و بذارم سرجاش. بمرانی گوش میکنم و فکر میکنم. به این که گردنلندهایی که میخوام بسازم به خاطر پولش نیست. به خاطر اینه که از اون خلاقیت حتی اگه زیبا نباشه لذت میبرم.

متنفرم از اینکه دارم میمیرم واسه چیزی ولی اون چیز با من همسو نیست.

فاک. این هم یه نوشته به گا رفته دیگه.