از این تنهایی به دوش کشیدن ها خسته ام. از این که همیشه همه چیزو روی دوش خودم گذاشتم خسته ام. از این که تا دست میبرم به چیزی حبابش میترکه خسته ام. انگار توی وهم زندگی میکنم و بین من و واقعیت خط کشیده ان و تا دست میبرم سمتشون پرواز میکنن و محو میشن. از کافه هایی که نرفته ام دلگیرم. از این مقدار عجیب نداشتن ها خسته ام. مقدار عجیب؟ بله مقدار عجیب. مقدار عجیب تنهایی. مقدار عجیب دور بودن ها. وقتی دارم از به تنهایی به دوش کشیدن غصه میخورم واقعا خسته ام. چون من همه چی رو خودم به دوش میکشم. چون ترجیح میدم کیفیت پایین تر باشه ولی کار خودم باشه. چون اگه کسی چیزی رو بهم نده میخوام خودم بهش برسم. ولی ببین من واقعا خسته ام. از این که موزیک شده همراه همیشه ام. کاش صدای خنده های کسی جاش بود. من همه چیز رو از دور داشتم. دوستام. رابطه ام. خوشیها. من دلم میخواد تو خیابونا بگردم. دلم میخواد صدای خنده های دوستام تو گوشم بپیچه. دلم میخواد یکم تنها نباشم. وقتی میگم تنها نباشم منظورم همخوابگاهیام نیست که بیس چار ساعته در کون هم بودیم. تنها نبودن از جنس کسی که خیالت راحت باشه مسخره نمیشی. سر موززیک باهم موافقید. سر سریال دیدن باهم هماهنگید. کسی که به جلو هلت بده. نه که دلسردت کنه. من هرچی از تنهاییم میگم بزرگ میشه. به خدا بزرگ میشه. بیشتر از دست میدم. بیشتر تو واقعیت خفه خون میگیرم. دارم دق میکنم. از این حجم از نبودن ها دارم میترکم. از این خحم عظیم از تجربه نکردن ها. لازم دارم کسی باشه خودمو باهاش تقسیم کنم. بگم من از کار تو خوشم میاد. بیا بهم کمک کن. کسی که بهم بگه ببین زهرا. کونت داره پاره میشه. سبک تر بگیر. بهم بگه خسته ای. نوازشم کنه. کسی که زنگ بزنه بهم و بگه بیا بریم بیرون. و بریم بیرون. بریم بیرون. شب بشه. بریم بیرون. بیرون باشیم. من میخوام جایی باشه که وقتی نمیخوام هیچجا باشم اونجا باشم. دلم میخواد سعید و شقایق و الهام و ملیکا و پریا و نازیلا و سهند و امین باشن. باهم بازی کنیم. باهم بخندیم. سر هم جیغ بکشیم و فحش بدیم. این حال داره پاره ام میکنه. نمیدونم از تنهایی یا نداشتن ها. چون ندارم تنهام؟ یا چون تنهام ندارم؟ من دارم توی این قفس میمیرم. میمیرم. میله هاش بازه اما اکسیژن نداره. نفس نداره. هوا نداره. آزادی نداره. من دارم از تغییر بزرگ مزخرفم حرف میزنم. از گوشه گیر شدنم. از خودی که گم کرده ام. از خودی که توی تهران جا مونده. این اعتراف شرم آوره اما تهران جایی که دوس دارم باشم. بودن توی شهر کوچیک مزخرفه. نداشتن هایی که بهت تحمیل میکنه مزخرفه. نداشتن خواهر مزخرفه چون تو نمیدونی دردتو به کی بگی. چون کسی هفت روز هفته ور دلت نیست تا تو حداقل دلت گرم باشه. دل من خیلی سرده. مثل پاییز. پارسال فک میکردم پاییز بده چون خورشید نداره اما حالا هر روز هفته بده چون من تنهام. چون توی رویاهام و توی جهان های موازی ام فقط خودم رو در حال آشپزی میبینم. رویاهام مرده ان و من دیگه خیال پردازی نمیکنم. دیگه توش غرق نمیشم. دیگه حالم خوب نیست. کی آخرین بار واقعا حالم خوب بود؟