بعضی چیزایی که انتزاعی هستن هیچ موقع تو مغز من خوب جا نمیگیرن. مثلا من میتونم ببینم چجوری اتاقم از مرتب به نامرتب یا بالعکس تبدیل میشه اما نمیتونم راحت مسیر انتزاعی ای که برای کاهش وزن توی ذهنم لازمه رو بسازم. آره عکس و ترازو و اینا هست. ولی من دارم از ذهنم صحبت میکنم. کاش میتونستم بعضی چیزارو واسه خودم واضح کنم تو ذهنم. هیچ ایده ای ندارید که چطور دارم سقوط میکنم و می افتم. چطووور متوجه نمیشم که برای کاهش 5 کیلو چطور سخت از پله اومدم بالا و حالا چطور یهو خودم رو ول میکنم و میفتم به قعر. تو یکی از ناامید ترین ورژن های خودمم. تو لوزترین ها. تو اونایی که نمیدونم چیکار میکنم. تقریبا تمام زندگی من جز این حالت ها بوده. هیچوقت نمیدونستم چیکار باید بکنم. اگر هم میدونستم دستم بسته بوده. کاش تنها بودم. یعنی تنهای دور از خانواده ای که باید باهاشون هماهنگ باشی. یو نو وات آی مین؟ بهتره از او سی دی و وسواس تمیزی ام هم حرف نزنم. و کمالگراییم. خیلی گیج و ناکارآمدم.