سیصد و نود و سه

اینجا ازش مینویسم برا اینکه یادم نره. برا اینکه یادم نره چطوووور قلبم توی لحظه سوخت و تموم شد. هیچی ازش نموند. درد هرچی سطحی تر باشه سوزشش بیشتره. نمیسوزم. تموم شدم. حتی هق هق نمیکنم. اشکام همینجوری میریزن. دارم فکر میکنم چطور با نشدن عجین شدم. جطور هر امیدم پر پر شد.

ادامه نوشته

سیصد نود و دو

اون جایی از زندگی که همه آرزوهات روی آبن.

سیصد و نود و یک

اینجور وقتا نوشتن توی کانال رو از خودم میگیرم. آره کاش میتونستم غم بزرگ رو به کار بزرگ تبدیل کنم.

سیصد و نود

دوباره امروز هیچکاری نکردم و خاک بر سرم.

سیصد و هشتاد و نه

حالا یکی بیاد به من توضیح بده واسه چی دارم گریه میکنم؟

سیصد و هشتاد و هشت

بعضی چیزایی که انتزاعی هستن هیچ موقع تو مغز من خوب جا نمیگیرن. مثلا من میتونم ببینم چجوری اتاقم از مرتب به نامرتب یا بالعکس تبدیل میشه اما نمیتونم راحت مسیر انتزاعی ای که برای کاهش وزن توی ذهنم لازمه رو بسازم. آره عکس و ترازو و اینا هست. ولی من دارم از ذهنم صحبت میکنم. کاش میتونستم بعضی چیزارو واسه خودم واضح کنم تو ذهنم. هیچ ایده ای ندارید که چطور دارم سقوط میکنم و می افتم. چطووور متوجه نمیشم که برای کاهش 5 کیلو چطور سخت از پله اومدم بالا و حالا چطور یهو خودم رو ول میکنم و میفتم به قعر. تو یکی از ناامید ترین ورژن های خودمم. تو لوزترین ها. تو اونایی که نمیدونم چیکار میکنم. تقریبا تمام زندگی من جز این حالت ها بوده. هیچوقت نمیدونستم چیکار باید بکنم. اگر هم میدونستم دستم بسته بوده. کاش تنها بودم. یعنی تنهای دور از خانواده ای که باید باهاشون هماهنگ باشی. یو نو وات آی مین؟ بهتره از او سی دی و وسواس تمیزی ام هم حرف نزنم. و کمالگراییم. خیلی گیج و ناکارآمدم.