سیصد و هشتاد و هفت

هیچوقت یاد نگرفتم حرف نزنم. همیشه داشتیم واسه ش یا پتوس جریان رو تعریف میکردم یا راجع بهش مینوشتم. اما موقعی که باید حرف میزدم یا جیغ و داد میکردم ساکت بودم. یعنی اکثر حرف زدنام واسه همین دو نفر بود. به الناز هم نمیشه همه چی رو گفت. میدونی دیروز خیلی روز گندی بود. به غایت تنها بودم و تنمام مدت هم داشتم با خودم میجنگیدم. نمیدونم داشتم درست فکر میکردم یا نه. اصلا فکرا و قضاوتم درستن یا نه. مدتهاست پتوس رو ندیدم. همه چیز آزارم میده. همه چیزی شامل از دلتنگی ها و غصه ها. اکثر مواقع قلبم داره ترک میخوره و با همون ترکها ادامه میدم. انگار که من اون تکه جدا شده از هرچیزی ام. تکه ای که به چیز دیگری وصله اما بهش مربوط نیست. باهاش یکسان نیست. دارم تلاش میکنم بنویسم. بخونم. کار مفیدی کنم اما همش دارم غرق میشم. دانشگاهم هواست. درس نمیخونم. تنها کار مفید این روزها کتاب خوندن و آفیس دیدنمه. که اونارم تیکه تیکه انجام میدم. گاد همش میخوام بنویسم و نمیتونم. دارم میترکم انگار.

سیصد و هشتاد و شش

از دیشب که نشد با بچه ها امانگ یا مافیا بزنیم حدسشو زدم و خب، بله. عجب تولد بگایی بود.