سیصد و هفتاد و هشت
اکثر لحظات یه حس گهی درون وجودم وجود داره واقعا. از خودم هم متنفرم.
اکثر لحظات یه حس گهی درون وجودم وجود داره واقعا. از خودم هم متنفرم.
من آدم متوسطی هستم. یک آدم معمولی. بله تمام حقیقت همین است.
آدمی هستم متوسط. با توانایی متوسط رو به بالا در نوشتن. از قوه تخیل خود کمک میگیرم. آن را پرورش میدهم. معمولا سالی 20 جلد کتاب میخوانم. کمتر بیشتر. بچه بودم بیبشتر میخواندم. مخصوصا نوجوانی ام اکثرا سرم در کتاب بود. قبلا ها جرئت بیشتری داشتم. ارتباطاتم بیشتر بود. متاسفانه یا خوشبختانه حتی انسان هایی را که باهاشان حال نمیکنم کیک میکنم. خصلت جدیدم است. من از غیبت معمولی خوشم نمی آید. مگر از کسی خوشم نیاید و بخواهم راجع به آن غیبت کتنم یا راجع به مسئله ای فضول باشم. اکثرا خیال پردازم. یعنی بیشتر چیزهایی که دوست دارم داشته باشم را در خیالم می پرورانم. معمولا آدم تنهایی هستم. کمی پیپل پلژر هستم. یعنی معمولا نمیکشم کسی از من ناراحت باشد حتی اگر حق با من باشد. اخلاق گهی است میدانم. اما گاهی هم همه چیز را به تخمم میگیرم و انگشت وسط حواله این آن میکنم. جدیدا احساس میکنم افسردگی هم گرفته ام. کمی چاشنی طنز دارم. یعنی توانایی دارم محتوای هرچند ریزی به زبان طنز از محتواهای بصری یا گفتاری دربیاورم. فحش زیاد میدهم. گفتم خیال پردازم. جدیدا ترکش کرده ام. یعنی انگار قبول کرده ام آن چیزی که در خیالم میبافمش شاید روزها دستم نیاید. معمولا خصلت هایم یکهو بر من وارد میشوند. یکهو هم متوجه این مسئله شدم و کمتر خیال پرداختم. ولی دوست دارم زمان زیادی با دوستانم بگذرانم. رابطه متوسطی با خانواده دارم. به این صورت که هر روز آنهارا بغل میکنم. و نیازهای ام رفع میشوند. اما به مسئله روح و روان من معتقد نیستند. کمی هم سنتی مذهبی هستند. این مسئله وقتی به من مربوط میشود که آقای پتوس وجود دارد. به هرحال. این خانواده کمی ارزش های خاصی دارد که من با برخی از آنها موافقم. با بیبشترشان نه. چون باعث میشود که من از تمام مراسم هایی که باید با خانوده باشیم بدم می آید و متاسفانه هم نمیتوانم با دوستانم وقت بگذرانم که این سوهان روح من است. مسئله وقتی بزرگتر میشود که تنها یک برادر بزرگتر داشته باشید که او همدو سال است ازدواج کرده است و خب بله اورا از دست داده اید. شما در یک زمانی مقاوم مستقل بوده اید. اهمیتی نداشت تنهایید. خودتان از پس کارهایتان برمی آمدید حتی به بهای به گا دادن. حالا آدم خیلی متوسط و معمولی ای هستید. معمولا در طول روز تنهایید. وابستگی خاصی به مادرتان دارید. موزیک های متوسط گوش می دهید. ایمجین دراگونز دوست دارید. کمی تجربه های متفاوتی با هم سن های خودتان دارید. موزیک انگلیسی کمتر دوست دارید. مثل کانال نویس ها نیستید که موزیک های خاصی از خواننده های خاص بلد باشید. این تجربه را در موزیک های ترکی دارید. دوباره مثل کانال نویس ها نیستید که کارگردان های خاص بلد باشید. کارگردان هایی که اسمشان همه جا است را میشناسید. بازیگر های خاص را نمیشناسید. تا حالا فیلمی از وودی آلن ندیده اید. دیوید بویی را نمیشناسید. زیاد از عمق موزیک سر درنمی آورید. در تمام این فعل های شخص دوم مخاطب خودم هستم. اما ادبیات دوست دارید. ولی باز هم کتاب های خیلی خاصی نخوانده اید. ولی باز هم کتاب میخوانید. به قول آقای پتوس با توجه به سرانه مطالعه در کشور و جهان این مسئله مرا کمی خاص می کند. ممنونم پتاوس عزیز. راجع به توانایی تولید محتوای طنزم باید بگویم بله منم این توانایی را دارم ولی متاسفانه توانایی ندارم مخاطب حخود را بیابم. و چون مخاطب های اکنونم طنز مرا درک نمی کننئد کمتر به این مسئله می پردازم. عزت نفس و اعتماد به نفس پایینی هم دارم. جدیدا هم تا دلتان بخواهد کون باکره ام گشاااااد شده و حتی برای پایین آمدن از تخت جرثقیییل لازم دارم. این را هم اضافه کنم. از وقتی یادم می آید اضافه وزن دارم. در نتیجه اکثرا میخورم بعدا عصبانی میشوم و دوباره از روی عصبانیت چیز میز میخورم. خلاصه من یک آدم متوسطی هستم. خیلی متوسط. با این اخلاقیات. همین مسئله معمولی بودن مرا تایید میکند. منتظر قسمت دوم این چرندیات باشید.
دلم میخواد بمیرم. همه وسایل رد ولوت رو خریدم ولی کو کون پختنش؟
چقدر نسبت به یک آدم میتونه محبت تو دل جا بشه؟ چقدر یک آدم میتونه عزیز باشه؟
آشنایی با حس تنهایی بیشتر از حس های دیگه چه غمیگنانه است.
کاش الان خونه بودی. کارهای خودتو میکردی. هی نگام میکردی. چای و قهوه میدادی دستم. اپیزود سریالمو پخش میکردی. دلم به حضورت گرم بود. دلم به حضورت گرم بود. بعد هم مثل گربه تو بغلت آب میشدم.
تلاش میکنم بلند بنویسم ولی همه اشون نصف و نیمه ان. چرا نوشته بلند برام اهمیت داره؟ چون وقتی بلند مینویسم یعنی تونستم دردمو تا حدی به زبون بیارم. یعنی تونستم توصیفات بهتری داشته باشم. ولی همه نوشته هام فعلا ابترن.
مثل همیشه احساس غریبی دارم ترکیب از شکست و درد و خستگی و بی حوصلگی و تنهایی و بی مصرفی و همه چیزهای نه چندان خوب دنیا.
خیلی بده جوری خودتونو از چشم میندازید که صبورترین آدمها هم کاسه صبرشون لبریز بشه و دیگه هم بهتون اعتماد نکنیم
شاید بهتر است کمی در خودم عمیق شوم. خودم را بیشتر بشناسم و خودم را بیشتر قبول کنم و با خودم بیشتر دوست داشته باشم.
زیبایی آهنگ خانوم سرتاب عزیزم هیچوقت از بین نمیره. همیشه زیبا جسورانه و پر درده و خوب هم بلده قلبتو مچاله کنه.
به گمونم پی ام اس یا سگ سیاه افسردگی یا هرچیز سیاه دیگه ای دوباره دستشو انداخته دور گلوم و تصمیم داره تا میتونه خفه ام کنه و جرم بده.
بیخود خودمو از این مسیر دور کرده بودم. من عاشق این کارم.
کتاب بر باد رفته علاوه بر اینکه بسیااااااار دلچسب و جذابه ، جمله ها و حرف های زیبایی داره. نسخه من نسخه انتشارات نگاهه و ترجمه حسن شهباز. طرز نوشتارشو دوست دارم. اما امروز یه جمله محشری ازش خوندم. اوووونقدر به دلم چسبید که این جمله رو تتو خواهم کرد.
رت باتلر به اسکارلت میگه :
" بوسیدن میله ای که مرا با آن داغ کرده اند کار من نیست "
آیا این سخن بسیار زیبا نیست؟
عروسی هم تموم شد. اگر اینجاهم کرونا نگیریم دیگه واقعا تعجب میکنم ولی بازم از ته دل امیدوارم نگیریم. به خاطر بابابزرگ. دیگه باید واقعا به نرمال برگردم. درسا دارن رو هم تلنبار میشن. دلم قشنگ نوشتن میخواد ولی بازم لالم.