چهارصد و چهل و هشت

من هیچوقت با بدنم دوست نبوده‌ام. دوستش نداشته‌ام. همیشه سرزنش‌‌اش کردم. کاش یه روزی شروع کنم درست کردن این جریان.

چهارصد و چهل‌ و هفت

اونقد زندگیم یکنواخت و بی هیجان سپری میشه که تنها چیزی که به یه هیجان میارتم تنهاییه. تنهاییِ تنهایی. تنهایی تو جایی غیر از اینجا. کاش میتونستم اتاقم رو بردارم و برم.

چهارصد و چهل و شش

کاش اینقد که دارم توی مغزم باهات صحبت میکنم و دعوا میکنم تو روت هم اینارو میگفتم.

چهارصد چهل و پنج

از وحشت عوض شدن آدمها دیگه حوصله ای برای برقراری روابط ندارم. حوصله ندارم اول خوب باشن و بعد که خوبیشون تموم شد منتشو بذارن سرت.