چهارصد و چهل و هشت
من هیچوقت با بدنم دوست نبودهام. دوستش نداشتهام. همیشه سرزنشاش کردم. کاش یه روزی شروع کنم درست کردن این جریان.
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی ۱۴۰۰ ساعت 19:42 توسط Sahra
|
من هیچوقت با بدنم دوست نبودهام. دوستش نداشتهام. همیشه سرزنشاش کردم. کاش یه روزی شروع کنم درست کردن این جریان.
اونقد زندگیم یکنواخت و بی هیجان سپری میشه که تنها چیزی که به یه هیجان میارتم تنهاییه. تنهاییِ تنهایی. تنهایی تو جایی غیر از اینجا. کاش میتونستم اتاقم رو بردارم و برم.
کاش اینقد که دارم توی مغزم باهات صحبت میکنم و دعوا میکنم تو روت هم اینارو میگفتم.
از وحشت عوض شدن آدمها دیگه حوصله ای برای برقراری روابط ندارم. حوصله ندارم اول خوب باشن و بعد که خوبیشون تموم شد منتشو بذارن سرت.